کودک ایمن_ناجی فردا

آرامش از آن ماست

۷ مطلب با موضوع «سخن تازه، ایده نو» ثبت شده است

همکاری گروه کودک ایمن _ ناجی فردا با انجمن روشنگران فردای کودک

همکاری گروه کودک ایمن _ ناجی فردا با انجمن روشنگران فردای کودک

دنیای بدون نیاز به کار کودک حق طبیعی کودکان و یک هدیه ی ایزدی است، آن را از کودکان نگیریم...
راه رسیدن به قلب پاک کودکان کوتاه است و بهترینند برای پیمودن راهی که نتیجه بخش سرمایه گذاری فرهنگیست، بیایید با همراهی خودشان برای داشتن آینده ای بهتر از امروز قدم برداریم.

همه میدانیم که کودکان با بازی هایشان زندگی می کنند، نگذاریم زندگی آن ها را بازی دهد...
اعتماد کنیم
وقت بگذاریم
هزینه کنیم
و آنچه را که در توان داریم در هر حوزه ای برای بهبود سرنوشت کودکان انجام دهیم...

حوزه ی فعالیت گروه کودک ایمن-ناجی فردا
ایمنی
امنیت
و
سلامت کودک


برای دیدن تصاویر بیشتر به آدرس کانال ما مراجعه کنید

https://t.me/koodakeimen

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی
همکاری گروه کودک ایمن _ ناجی فردا با سایت فکر نو

همکاری گروه کودک ایمن _ ناجی فردا با سایت فکر نو

درود بر همراهان گرامی و دوستداران کودک

شما عزیزان می توانید مطالب ایمنی را با چشم اندازی جدید و خلاق در صفحه اختصاصی گروه کودک ایمن _ ناجی فردا در سایت فکر نو بخوانید...


صفحه کار گروهی ایمنی و کودک در سایت فکر نو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی
سخن تازه، ایده نو

سخن تازه، ایده نو


خطرات یک روز با .......

 

چیزی که از اون روز یادم اینه که زمستون بود و مثل همه روز ها سرد، من هم از صبح برای کمک به دختر خاله ام توی درساش به خونه شون رفته بودم. بعد از کلی سرو کله زدن با دختر خاله ام خیلی خسته بودم و خوابم میومد؛ تقریبا ساعت 9 شب بود که همه داشتیم آماده میشدیم برای خواب و استراحت چون دختر خاله ام باید فرداش  میرفت مدرسه ، من رفته بودم پیش هلنا دختر خاله ی کوچیکم که اون موقع 7 یا 8 ماهش بود؛ هلنا روی تخت خوابش بود وداشت با اسباب بازی هایی که بالای تختش آویزون بود بازی می کرد و به شکلی غیر طبیعی خیلی ساکت بود و اصلا هیچ سرو صدایی نمیکرد، من هم راستش خیلی دقت نکردم؛ همون موقع خاله ام اومد داخل اتاق و ما مشغول صحبت شدیم. تقریبا 15 دقیقه ای گذشت ومن خیلی به رفتار هلنا مشکوک شدم چون میدونستیم که خواب نیست  رفتم بالای سرش و دیدم یه اتفاقی افتاده....

خاله رو صدا زدم و اومد بالای سرش و جیغ ممتدی کشید و نشست روی تخت! مدام می گفت حالا چی کار کنیم؟ حالا چیکار کنیم؟

حالا چی شده بود؟ کش اسباب بازی بالای تختش چند بار دور انگشتش پیچیده بود و طی مدتی که گذشته بود انگشتش ورم کرده و کبود شده بود و همین باعث سفت تر شدن کش به دور دستش شده بود. من وقتی این وضعیت رو دیدم یاد این افتادم که  قبلا طرز کار انگشتربر رو توی ایستگاه آتش نشانی دیدم و فکر کردم میتونم به همون روش عمل کنم؛ رفتم وسوهان ناخن خاله رو برداشتم و انداختم زیر کش. بماند که همچنان هلنا هیچی نمیگفت و با سر چاقو کش رو بریدم، فقط نمی دونم چرا هلنا در تمام این مدت هیچی نگفت وفقط به محض باز شدن کش گریه هاش شروع شد.

تنها فرق من با خاله ام این بود که من تا حدی آموزش دیده بودم،  ولی خاله ی من هل شده بودو استرس بهش اجازه درست فکر کردن رو نمیداد. بعد از باز شدن کش در کمتر از 15 دقیقه وضعیت به حالت عادی برگشت اما فردا صبحش، خاله ام اون اسباب بازی هارو از بالای تخت جدا کرد .......

شاید برای من مهم ترین کاری که کردم در سال 1393 آموزشام باشه مخصوصا آموزش 4 شنبه سوری ، وقتی که می دیدم بعد از حرف های من بچه ها میان ومیخوان بدونن که باید چیکار کنن که از این وسایل استفاده نکنن برای من بهترین لحظه بود یا 2یا 3 بار پیش اومد که توی خیابون خانومایی من رومی شناختن و گفتن که براشون یه سری اتفاق افتاده بوده و تونسته بودن از آموزشها استفاده کنن من واقعا خوشحال میشدم *****************




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی
سخن تازه، ایده نو

سخن تازه، ایده نو


گوشه ی دیوار ساختمان کناری ، مقداری آجر و سیمان ریخته شده بود ، یک بنا و چند کارگر هم مشغول کار بودن، ساعت حدود نه و نیم شب بود ، خسته از راه طولانی دانشگاه به خونه مادربرزگم رفتم تا شب رو اونجا بمونم و فردا دوباره راهی بشم ، رفتم داخل اتاق دراز کشیدم که استراحت کنم، هنوز بیست دقیقه نشده بود و داشت چشمام تازه سنگین میشد که چشمتون روز بد نبینه؛ عزیز جون و آقا جون یه باره اومدن توی اتاق و گفتن درب ساختمان نیمه کاره کناری آتیش گرفته ، بلند شدم و از پنجره یه نگاه انداختم  هنوز کسی متوجه آتیش نشده بود و خود کارگرا هم داخل بودن ، عزیز جون هم موقع نماز از نور کنار پنجره متوجه شده بود  ، همین طور که داشتم میپوشیدم که بریم پایین ،گفتم آقا جون زنگ بزنید به آتش نشانی،در کمال ناباوری فریاد زد حاج خانم حاج خانم 115 رو بیگیر ، چشام گرد شده بود ، گفتم نه!!!! اون اورژانسه باید بزنید 125 ، آقاجونم که انگار داشت عصبی میشد گفت نه بابا جان 115 رو بیگیر شما !!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی
سخن تازه، ایده نو

سخن تازه، ایده نو

                                       


پیشگیری از حادثه برای ما بسیار مهم است؛ اما زمانی که حادثه اتفاق می افتد مقابله با آن است که اهمیت پیدا می کند. آموزش مقابله با حادثه آنقدر مهم است که سن، جنس، میزان تحصیلات و.... افراد برای ما اهمیتی پیدا نمی کند چه برسد به اینکه فردی که آموزش می دهیم جزء کودکان استثنائی باشد. خیلی مهم است که این بچه ها بتوانند در زمان بروز حادثه از خودشان مراقبت کنند و با حادثه پیش آمده مقابله کنند.

این بچه ها در زمینه ایمنی آموزش های زیادی دیده اند که یکی از آن ها کار با خاموش کننده های دستی است.


شوق و ذوق بچه ها برای روشن کردن آتش وصف ناپذیر بود.

همه بچه ها مشتاق برای خاموش کردن آتش بودند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی
سخن تازه، ایده نو

سخن تازه، ایده نو

                             


کودکان و جشن قاشق زنی برای مراسم چهارشنبه سوری

                                                



شادمانی و بازی کودکان پس از مراسم جشن


کودکان مهم ترین مخاطبان ما هستند برای دریافت حس نو...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی
سخن تازه، ایده نو

سخن تازه، ایده نو

                 

                                    

            ایمنی یک حس است آن را به دیگر حواسمان اضافه کنیم...

ایمنی گمشده ای در زندگی روزمره است که گاهی اصلا نمیدانیم باید در کنارمان باشد و از یاد رفته ای که گاهی با علم و آگاهی از کنارش میگذریم...

آدمی حق دارد انتخاب کند، قدرت دارد به چیزی اهمیت دهد و چیز دیگری را بی ارزش شمارد...در مسلک ما اجبار معنایی ندارد، ایمنی یک پیشنهاد است برای تک تک همراهان ما... 

 

هنوز به یاد داریم خاطره ای از یک آتش نشان را در مورد زوج کهنسالی که "نیمه شب از زیرزمین بوی گاز حس میکنند و میدانند که نباید به کلیدهای برق دست بزنند، اما همه جا تاریک است و نیاز به نور دارند، پس فندک روشن میکنند و..."

آیا این آن زمان نیست که به جایی قدم میگذاریم و به وضوح میبینیم ناآگاهی ها بیشتر از اهمیت ندادن ها حادثه می آفریند!

در گوشه ای دیگر کودکانی در آتش ندانم کاری و سهل انگاری و بی توجهی میسوزند و اخبار دلخراشش در کوتاهترین زمان ممکن به گوشمان میرسد: "دانش آموزان شین آباد سوختند..."

این همان زمانیست که حیرت و افسوس در خاطر ما ماندگار میشود! 

در روزهای سرد هر روز و هر روز از دوست و همسایه و آشنا و غریبه میشنویم که چه ابتکارات خطرناکی درباره سیستمهای گرمایشی و گازسوزشان پیاده کرده اند و روزهایی را به یادمان می آورد که ما نیز هیچ چیز نمیدانستیم و مانند مردم دیگر کم اشتباه نبوده ایم و فقط می توانیم بگوییم معجزه در عصر حاضر هر روز و هر لحظه رخ میدهد، این است دلیل حیات دوباره...

 ما هنوز هم جزو همین مردمیم و می دانیم که:

همه از شعار خسته ایم...همه از پیروی دستورات محض خسته ایم...همه از کارهای نمایشی خسته ایم...

فکر و ایده نو زندگی بخش این حس نوست...

با کمک هم، همقدم و در کنار هم، این راه را آغاز کرده ایم و تلاشمان نو بودن و دوری از تکرارهاست...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ناجی